این مطلب ۱۲ بار خوانده شده
معرفی کتاب

" یک نکته از هزاران"

کتاب «یک نکته از هزاران» مشتمل بر خاطرات جمعی از سرداران و رزمندگان دفاع مقدس در غرب کشور است که توسط اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارش‌های دفاع مقدس استان کرمانشاه جمع آوری و تدوین شده است.
نسخه مناسب چاپ

خاطره زیر برگرفته از این مجموعه و از خاطرات «ایرج مرادی» از پیشکسوتان دفاع مقدس استان کرمانشاه است.   اواخر سال ۱۳۶۰ در قلعه‌ای خدمت می‌کردیم. برای امنیت بیشتر، بچه‌ها ۲ نفره پست می‌دادند. یک شب حدود ساعت ۳:۳۰ از خواب بیدار شدم و رفتم تا سری به بچه‌های نگهبانی بزنم. دیدم هیچ‌کس توی سنگر نیست. سریع برگشتم و همه را بیدار کردم و دستور آماده‌باش دادم.   بعداً فهمیدم ضدّانقلاب آن‌ها را فریب داده و با خود برده است. قصدشان این بود که بیایند بچه‌ها را در خواب بکشند. خوشبختانه به نقشه‌ شوم‌شان نرسیدند و مدتی بعد آن ۲ نفر به دامان انقلاب برگشتند و از کرده‌ خود پشیمان شدند.   خاطره زیر برگرفته از این مجموعه و از خاطرات «جمشید امیری» از پیشکسوتان دفاع مقدس استان کرمانشاه است که در ادامه می‌خوانید.   ... در منطقه‌ عملیاتی «خرخره» از توابع پیران‌شهر با توجه به این که بچه‌های مهندسی، منطقه را از مین پاک‌سازی کرده بودند اما باز هم بر اثر برخورد با مین، تلفات داشتیم. دستگاه‌های مین‌یاب هیچ مینی را نشان نمی‌دادند.  یکی از بچه‌ها بدون استفاده از دستگاه مین‌یاب در مسیر جاده به آرامی پیش می‌رفت و جاهای مشکوک را بررسی می‌کرد. بعد از تلاش زیاد، یک مین را پیدا کرد که در نوع خود بی‌نظیر بود. عراقی‌ها با دقت و ذکاوت عجیبی، چاشنی مین‌ها را با چوب و پلاستیک‌های جای سُرم پوشانده بودند. حد فاصل چاشنی و روکش‌ها را باروت و سر کبریت قرار داده بودند. زمانی که مانعی با چاشنی برخورد کند، باروت باعث جرقه می‌شود و انفجار صورت می‌گرفت. این چاشنی‌ها باعث می‌شد، مین‌ها شناسایی نشوند. چون مین‌یاب فقط زمانی که چاشنی از جنس فلز باشد، علامت می‌زند. این حقه‌ دشمن سبب شد که ۶ تا از ماشین‌های ما با مین برخورد کرده و چند نفر شهید و مجروح شوند. من هم در اثر ترکش این مین‌ها از ناحیه‌ لگن مجروح شدم.    خاطره زیر برگرفته از این مجموعه و از خاطرات « علیرضا سنگ‌سفیدی»از پیشکسوتان دفاع مقدس استان کرمانشاه می‌باشد که در ادامه می‌خوانید.   ... در بهداری کار می‌کردم. روز عملیات مرصاد مجروحین زیادی به اورژانس آوردند. یکی از مجروحین حال بسیار وخیمی داشت. تیر به گلویش اصابت کرده بود. نظرم را جلب کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود و حالت خنده‌ای بر لب داشت. پیش خود گفتم: «شاید گریه‌اش برای ما است که مانده‌ایم و خنده‌اش برای خود که سبکبال دارد می‌رود.»

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.